صفحه 2 از 28 اولیناولین 1234567121722 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 از مجموع 279
Like Tree62نفر پسندیدند

موضوع: داستان های کوتاه

  1. #11
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Question لاکپشت و نمکها

    یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
    در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ ** تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
    سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

    نتیجه اخلاقی:
    بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


  2. #12
    بنیانگذار
    تاریخ عضویت
    2010 January
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    سن
    32
    ارسال ها
    1,307
    تشکر
    2,923
    تشکر شده 2,205 بار در 886 پست
    نوشته های وبلاگ
    37
    نقل قول نوشته اصلی توسط NIIT نمایش پست ها
    ه نظرتون ما یه جورایی شانس نیاوردیم که ادیسون منطقی فکر نکرد.!
    ادیسون منطقی فکرمی کردم اما منطقش با منطق افراد دو رو برش متفاوت بود . اینطور نبود که رو حساب بی منطقی پیش رفته باشه .
    بنظرم به چیزی رسیده بود که باعث شده بود پشتکار زیادی خرج ایده اش کنه و منطق گرایی دیگران براش ارزشی نداشته باشه .

    توکل بخدا
    http://DeepLearning.ir
    اولین و تنها مرجع یادگیری عمیق ایران


    هرکس از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من




  3. #13
    بنیانگذار
    تاریخ عضویت
    2010 January
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    سن
    32
    ارسال ها
    1,307
    تشکر
    2,923
    تشکر شده 2,205 بار در 886 پست
    نوشته های وبلاگ
    37
    بار اولی که این داستانو خونده بودم عجیب تکونم داد . خیلی عالی بود . در ظاهر خنده دار و ظنزه اما خیلی حرفها داره .
    خیلی این داستان رو دوست دارم .



    توکل بخدا
    http://DeepLearning.ir
    اولین و تنها مرجع یادگیری عمیق ایران


    هرکس از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من




  4. #14
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 May
    محل سکونت
    IRAN :D
    ارسال ها
    738
    تشکر
    1,825
    تشکر شده 1,056 بار در 493 پست
    نوشته های وبلاگ
    15
    این یکی از واقعیتهای مهم و اساسی زندگیه که متاسفانه خیلی از ماها دچار این مشکل هستیم
    مرسی

    رازی است در سادگی، که همگان نمی‌دانند

  5. #15
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Smile ماجرای کشاورز و الاغش...

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
    پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
    روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

    نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!


  6. #16
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 May
    محل سکونت
    IRAN :D
    ارسال ها
    738
    تشکر
    1,825
    تشکر شده 1,056 بار در 493 پست
    نوشته های وبلاگ
    15
    نقل قول نوشته اصلی توسط NIIT نمایش پست ها
    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
    پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
    روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

    نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
    واقعا همینطوره اگه بخوای کوتاه بیای طوری زمین گیر میشی که خودتم نمیفهمی از کجا خوردی

    رازی است در سادگی، که همگان نمی‌دانند

  7. #17
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Smile نوع نگاه مردان و زنان به زندگي

    سالگرد ازدواج

    1) زن: عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

    2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟





    روز زن

    1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

    2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)






    روز مرد

    1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

    2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)





    40 روز بعد از تولد بچه

    1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)

    2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)





    60 سال بعد

    1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

    2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟






    2 ثانیه قبل از مرگ

    1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم

    2) مرد: گشنمه





    وصیت نامه

    1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

    2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!






    اون دنیا

    1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
    (و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)

    2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن


  8. #18
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Post فلسفه چهارشنبه سورى به روایت سياوش اوستا!

    سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟
    براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد.
    پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

    يكى روز كاووس كى با پسر
    نشسته كه سودابه آمد ز در
    زنـاگـاه روى سياوش بديد
    پرانديشه گشت و دلش بردميد
    زعشق رخ او قرارش نماند
    همه مهر اندر دل آتش نشاند

    سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را
    بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند:

    كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش
    نمائى مرا سرو بالاى خويش
    بياراسته خويش چون نوبهار
    بگردش هم از ماهرويان هزار

    آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:

    هر آنكس كه از دور بيند ترا
    شود بيهش و برگزيند ترا
    زمن هر چه خواهى، همه كام تو
    بر آرم ، نپيچم سر از دام تو
    من اينك به پيش تو افتاده ام
    تن و جان شيرين ترا داده ام

    سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود.
    ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد

    سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد
    همانا كه از شرم ناورد ياد
    رخان سياوش چو خون شد ز شرم
    بياراست مژگان به خوناب گرم
    چنين گفت با دل كه از كار ديو
    مرا دور داراد كيوان خديو
    نه من با پدر بى وفائى كنم
    نه با اهرمن آشنائى كنم

    سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:

    سر بانوانى و هم مهترى
    من ايدون گمانم كه تو مادرى

    سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد.
    سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش
    متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ
    روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى
    از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى
    حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام، بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد:

    از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
    بدو اندر آويخت سودابه چنگ
    بدو گفت من راز دل پيش تو
    بگفتم نهانى بد انديش تو
    مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟
    به پيش خردمند رعنا كنى
    بزد دست و جامه بدريد پاك
    به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
    برآمد خروش از شبستان اوى
    فغانش زايوان برآمد بكوى

    در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست
    سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند.
    سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد

    سراسر همه دشت بريان شدند
    سياوش بيامد به پيش پدر
    يكى خود و زرين نهاده به سر
    سخن گفتنش با پسر نرم بود
    سياوش بدو گفت انده مدار
    كزين سان بود گردش روزگار
    سرى پرز شرم و تباهى مراست
    سياوش سپه را بدا نسان بتاخت
    تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
    زآتش برون آمد آزاد مرد
    لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
    چو بخشايش پاك يزدان بود
    دم آتش و باد يكسان بود
    سواران لشكر برانگيختند
    همه دشت پيشش درم ريختند

    سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.

    يكى شادمانى شد اندر جهان
    ميان كهان و ميان مهان
    سياوش به پيش جهاندار پاك
    بيامد بماليد رخ را به خاك
    كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست
    همه كامه دشمنان كرد پست
    بدو گفت شاه، اى دلير جهان
    كه پاكيزه تخمى و روشن روان
    چنانى كه از مادر پارسا
    بزايد شود بر جهان پادشا
    سياوخش را تنگ در برگرفت
    زكردار بد پوزش اندر گرفت
    مى آورد و رامشگران را بخواند
    همه كام ها با سياوش براند
    سه روز اندر آن سور مى در كشيد
    نبد بر در گنج بند و كليد!

    اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه)
    جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
    و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب)
    را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.


  9. #19
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Lightbulb هواپیمایی ایران .....این یک داستان واقعی است

    یک هواپیمای ایرانی داشته از تهران میرفته پاریس، وسطای راه یهو صدای خلبان از بلندگوها میاد که......
    اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ...مسافرین لیسنینگ!...
    موتور چپ هواپیما از کار افتاده، ولی شما هیچ نترسید! من خودم واردم، هواپیما رو سالم میشونم.
    ---
    یک مدت میگذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که....
    اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ...مسافرین لیسنینگ...
    موتور راست هواپیما هم از کار افتاده، ولی شما اصلا نترسید!!! من خودم کلی تجربه دارم، تا فرودگاه بعدی هم راهی نیست، هواپیما رو سالم میشونم.
    ---
    باز یک مدت هواپیما دور خودش میچرخه، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که:
    اِهم اِهم.... یک دو سه... امتحان میکنیم.. صدا میاد؟؟؟ اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ....مسافرین لیسنینگ!
    همین الان دُم هواپیما کنده شد!!!......... ولی همونطور که گفتم شما اصلاً نترسید!
    ---
    یک ده دقیقه می‌گذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که: اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ... مسافران ریپید افتر می!>>> اَشهد اَن‌ لا اله‌ الله


  10. #20
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 May
    محل سکونت
    Qaemshahr
    سن
    29
    ارسال ها
    408
    تشکر
    1,521
    تشکر شده 368 بار در 201 پست
    :246:فقط میتونم بگم دمت گرم!


 

 
صفحه 2 از 28 اولیناولین 1234567121722 ... آخرینآخرین

کاربران برچسب خورده در این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.0
Persian Language By Ustmb.ir
این انجمن کاملا مستقل بوده و هیچ ارتباطی با دانشگاه علوم و فنون مازندران و مسئولان آن ندارد..این انجمن و تمامی محتوای تولید شده در آن توسط دانشجویان فعلی و فارغ التحصیل ادوار گذشته این دانشگاه برای استفاده دانشجویان جدید این دانشگاه و جامعه دانشگاهی کشور فراهم شده است.لطفا برای اطلاعات بیشتر در رابطه با ماهیت انجمن با مدیریت انجمن ارتباط برقرار کنید
ساعت 06:47 AM بر حسب GMT +4.5 می باشد.