صفحه 5 از 5 اولیناولین 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 45 از مجموع 45
  1. #41
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Exclamation درک بهتر شرایط اقتصادی فعلی

    روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
    این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
    در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...


  2. #42
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49

    Post چند حکایت...

    زهر و عسل

    مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ

    می گوید حرفی نزد و ...

    استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
    دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
    بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط
    ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
    شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!



    ================================================== ======================
    نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد
    روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

    جواب داد:....

    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

    اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....


    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت


  3. #43
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 June
    محل سکونت
    گرگان
    ارسال ها
    1,170
    تشکر
    62
    تشکر شده 1,587 بار در 809 پست
    نوشته های وبلاگ
    49
    عارف:

    عارفی را پرسیدند : اگر پس از مرگ از تو پرسیدند: چه آوردی، چه پاسخی می دهی؟
    گفت: می گویم: گدایی که به درگاه پادشاهی رود، به وی نگویند چه آوردی؟ گویند: چه می خواهی؟


  4. #44
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011 July
    محل سکونت
    قائمشهر
    ارسال ها
    410
    تشکر
    646
    تشکر شده 881 بار در 386 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    داستان های بلند

    دعاهای ما تا چه اندازه وزن دارد؟ دعایی وزن دارد که از صمیم قلب ادا شده باشد

    لوئيز ردن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

    جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

    زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»

    جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

    خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

    لوئيز گفت : اينجاست .

    - « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

    لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .

    خواربارفروش باورش نمي‌شد .

    مشتري از سر رضايت خنديد .

    مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

    در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

    كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود



    « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

    ************************

    فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

    دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

    « بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

    برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد...






  5. #45
    مدیر بخش صنایع
    تاریخ عضویت
    1970 January
    محل سکونت
    بابل
    سن
    26
    ارسال ها
    460
    تشکر
    863
    تشکر شده 985 بار در 478 پست
    نوشته های وبلاگ
    33
    پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد




    شاید در غربی‌ترین روستای کشور، خانه‌ای خشتی وجود دارد که سال‌ها به خانه عزا و ماتم تبدیل شده بود، این خانه روزی پر از نشاط بود و به دور از هرگونه اندوه و صدای خنده و شادمانی در جای جای آن وجود داشت.

    در این خانه حتی دیوار‌ها شاد بودند و از در کنار اعضای خانواده بودن لذت می‌بردند، شاید ۱۰ سال پیش بود که زوج جوان با کلی آرزو و امید وارد خانه شدند و با پیمانی آسمانی خود را برای یک زندگی مشترک آماده ساختند.

    چند سال گذشت زندگی خوب و زمان به سرعت سپری می‌شد، این زوج یک چیز در خانه کم داشتند آن هم یک فرشته آسمانی بود تا برکت عمرشان را اضافه کند و با خنده‌هایش شادی مضاعفی را به خانه‌شان هدیه دهد.

    این آرزو مستجاب شد و طفل معصوم به دنیا آمد، نامش شد علی آنتقدر زیبا که همه اهل روستا شیفته او شده بودند و علی بزرگتر شد و توانست کم کم روی پایش راه برود و در کوچه‌های روستا بدود و بازی کند، به خاطر مرام و معترفش دوستان زیادی داشت و همه به خاطر ادبش احترام او را داشتند.

    در طرف دیگر اقوام بودند، پدر بزرگ و مادر بزرگ که از خوش زبانی کودکشان قند در دلشان آب می‌شد و برای سلامتی جگر گوشه‌شان دائما صدقه می‌دادند و اسپند دود می‌کردند. می‌گفتند علی تک است هم در اخلاق و هم در زیبایی . . .

    پیش دبستانی علی تمام شد و فصل تابستان رسید، علی هم مثل سایر کودکان بیشتر وقتش را مشغول بازی کردن بود و اصلا نمی‌شد که لحظه‌ای یک جا بماند و استراحت کند.



    این روال ادامه داشت تا یک روز که خورشید کم نورتر از همیشه می‌تابید و انگار قرار بود که اتفاقی بیافتند، از صبح که علی رفته بود با دوستانش بازی کند مادر دلش شور افتاد و دائم می‌رفت و به فرشته زندگیش سر می‌زد.

    مادر بزرگ می‌گفت: بیخود دلت شور نزند امروز هم مثل سایر روزها رفته بازی کند تا قبل از غروب خورشید هم به خانه باز می‌گردد ولی مادر بازهم دلش آرام نمی‌شد، آن روز زود تر از همیشه برای استفبال از کودکش به جلوی درب خانه رفت و منتظر ماند.

    خورشید لحظه به لحظه کم نورتر می‌شد و در افق روبه ناپدید شدن بود ولی از علی خبری نبود، مادر که از صبح دلواپس بود، چادر را دور کمر بست و تا اواسط کوچه پیش رفت ولی بازهم ردی از فرزندش ندید، دیگر نه نوری بود نه خورشیدی و نه علی که مثل هر روز به سمت آغوشش بدود و دستان مادر را از اعماق وجود بوسه بزند.

    مادر به راه افتاد و به درب خانه دوستان علی رفت، کودکان که همگی در یک جا جمع شده بودند با دیدن مادر علی به گریه افتادند و با هم شروع کردند به توضیح دادن ماجرا . . . .

    مادر که دیگر مطمئن شده بود برای فرزندش اتفاقی افتاده بچه‌ها را آرام کرد و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت: الان علی کجاست؟ بچه ها راه را نشان دادند و به دنبال مادر به راه افتادند. . . .

    کمی خارج از روستا منطقه‌ای هموار با چند درخت کهن که شاید بهترین محل برای بازی کودکان بود ، مادر علی در تاریکی هیچ نمی‌دید و تنها توانست از روی صدای ناله، فرزندش را پیدا کند.

    علی با دیدن مادر روحیه گرفت ولی نمی‌توانست از جایش بلند شود تا به مادرش خوش آمد گویی کند چونکه پا و کمرش به دلیل افتادن از بالای درخت دچار آسیب شده بودند و از شدت درد اجازه بلند شدن را به علی را نمی‌دادند.

    کودکان رفتند کمک بیاورند و مادر چادرش را دور کمر علی گره زد و شروع کرد به گریه کردن. اهالی روستا می‌گفتند با این حال که علی برای مداوا به بیمارستان رفته بود ولی بازهم مادر علی تا صبح گریه کرد و ناله سر داد به طوری که تمامی اهالی روستا هم نتوانستند لحظه‌ای او را آرام کنند.

    خورشید طلوع کرد و مادر به سمت بیمارستان به راه افتاد، پرستاران و پرسنل بیمارستان با مشاهده او فهیمدند که مادر علی آمده به خاطر همین پراکنده شدند تا کسی نباشد تا به این مادر جگر سوخته توضیح دهد.

    در نهایت چاره‌ای نبود پزشک معالج علی مجبور شد این بار گران را به عهده بگیرد و به مادرش بگوید که علی به دلیل شدت ضربه نمی‌تواند راه برود و تنها معجزه می‌تواند آن را دوباره به روی پایش بازگرداند.

    این جملات دکتر همچنون طوفانی بدون توقف روستا را به ویژه آن خانه پر از نشاط را با اندوه و گریه ویران کرد و ماتم بر تمام روستا فرش پهن نمود، همه از خاطرات علی می‌گفتند که یادت می‌آد زمانی که علی راه می‌رفت مادر بزرگ‌ها دیگر نگران حمل بارشان نبودند، یادت می‌آد زمانی که علی می‌توانست بدود سریع پیغام‌های مهم را به اهالی می‌رساند و آنان را از خطر و یا اتفاقی آگاه می‌کرد. . . اما صد حیف

    علی در گوشه‌ای از اتاق بود و از روی زمین تنها سقف کاه گلی را می‌دید و گوشه‌هایش مدام صدای گریه می‌شنید، دوستان علی هر روز دور علی را می‌گرفتند تا شاید بتوانند اندوه علی را کم کنند و با لبخند علی مادرش را شاد کنند. ولی هرچه می‌کوشیدند بی فایده بود.

    روزی نمی‌شد که مادر بزرگ و پدر بزرگ، مادر علی را که از مصبیت فرزندش گریه می‌کرد و از هوش می‌رفت به درمانگاه نبرند. مادر آنقدر گریه کرده بود که همه حتی آدم‌های غریبه هم که یک بار بیشتر او را می‌دیدند به گریه می‌افتادند.

    در درمانگاه در شهر در هر جا که فکر کنی هرکه مادر علی می‌دید و داستان علی را می‌شنید بی‌اختیار به گریه می‌افتاد و برای شفای این کودک که کمک دست تمامی اهالی روستا بود دعا می‌کرد.

    علی در گوشه اتقاق هم دائما زندگی آینده‌اش و اینکه دیگر نمی‌تواند عصای دست پدر و مادرش باشد در ذهنش تصور می‌کرد و یادش می‌آمد که مادرش شب‌ها در کنار بالینش می‌نشست و آنقدر با موهایش بازی می‌کرد تا خوابش ببرد و یک بار نمی‌شد که اگر جایی کمک می‌خواست مادرش در همان لحظه در همان جا حضور نداشته باشد و از آبرویش و حتی جانش بگذرد تا او آسیب نرسد.

    علی یادش می‌آمد همه چیز را و می‌فهمید معنی تنها شدن مادرش را و درک می‌کرد مادری که با تب کردنش عذاب می‌کشید و شهر را بهم می‌ریخت تا او را خوب کند الان چقدر خراب است.

    اهالی روستا نمی‌گذاشتند مادر علی به خانه برود ، چونکه می‌ترسند با دیدن فرزندش که یک دانه روستا بود کاری دست خودش بدود. پدر هم داغون بود ولی باید تحمل می‌کرد تا همسرش را از مرگ نجات دهد، چونکه می‌دانست مادر علی بی علی زنده نخواهد ماند.

    دو ماه از این اتفاق تلخ می‌گذشت البته به زمان جبری ولی برای اهالی روستا هر یک روز ۱۰۰ روز طول می‌کشید، شب‌ها صبح نمی‌شد و به سختی روز‌ها جایش را به شب می‌داد، دیگر در کوچه پس کوچه‌ها صدایی نمی‌رسید، بچه‌ها روستا در حیات خانه علی نشسته بودند تا رفیق با معرفتشان از جا بلند شود و به همراه آنان به بازی بیاید.

    این ماتم با ماتم رسیدن کاروان عزای محرم به هم گره خورد و مردم با غم اندوه به عزای حسین(ع) لبیک گفتند و خیمه‌ها را بر پا کردند و این مصیبت مادر را دو چندان کرد چرا که هر سال علی بود که گفش سینه زن‌های امام مظلوم را جفت و برای آنان چایی می‌چرخاند.

    علی هم در گوشه اتاق به فکر مسجد و تکیه بود و غصه‌اش شده بود که مقامش را در مسجد از دست ندهد و کسی دیگری را برای انجام این کار نگذارند.

    علی به کسی نگفته بود ولی امام مظلوم را خیلی دوست داشت و هرچه از وفا در وجودش بود از داستان‌هایی یاد گرفته بود که پیر روستا از امام حسین(ع) خوانده بود. هر لحظه زمان می‌گذشت و به عاشورای حسینی نزدیکتر می‌شد و علی در رویایش داشت قدم می‌زد و تند تند در حیاط مسجد می‌دوید و کفش عزادارن را مرتب در کنار هم جفت می‌کرد.

    شب هفتم محرم گذشت و دیگر خبری از مادر علی نشد همه گفتند خانه نشین شده و قصد ندارد به هیات بیاید، مردم هم او را تنها گذاشتند تا شاید بهتر شود و درد سنگین فرزندش را به فراموشی بسپارد.

    شب تاسوعا شد و همه غرق شور حسینی و همه با چشم‌های گریان از امام مظلوم می‌خواستند تا علی بر روی پایش بایستد و این مادر دلسوخته را از رنج و غم نجات دهد.

    درب‌های مسجد از شدت سرما بسته شده بود و مردم همه داخل مسجد در حال عزاداری بودند و آخر غذاها پخش شد و مردم کم کم از جا بلند شدند تا از مسجد بیرون بروند، که ناگهان در عین ناباوری دیدند کفش‌هایشان مثل هرسال مرتب کنار هم جفت شده، همه سرگردان و متعجب بودند که ناگهان علی را در گوشه حیاط مسجد در حال چایی ریختن دیدند و از این معجزه که به خاطر برکت تاسوعای حسینی به وجود آمده بود، سجده شکر در مقابل خداوند به جای آوردند.

    همه به راه افتادند تا این معجزه را به مادر علی بگویند و آن را از غم و اندوه چند ماهه نجات دهند، همه یاحسین می‌گفتند تا به درب خانه‌ای رسیدند که مادر علی چند روز بود از آنجا بیرون نیامده بود.

    درب را به آرامی باز کردند یا الله گفتند وارد شدند، صدایی نمی‌آمد زنان روستا دیدند تنها چراغ یکی از اتاق‌ها روشن است به سمت اتاق رفته و دیدند که مادر علی با لباس عزا در حال عزاداری برای امام مظلوم است.

    زنان روستا می‌گفتند که مادر علی، در آن شب تنها برای مادری گریه می‍‌‌‌کرد که فرزندش را به نامردی کشتند و فرزندان زیبا و با وفایش را به اسارت گرفتند. . . .
    منبع:
    پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد


    كاربر مقابل از Ali 7171 عزيز تشكر كرده است fzl
    الا بذکرالله تطمئن القلوب
    هر جای دنیایی دلم اونجاست
    من کعبمو دور تو میسازم
    من پشت کردم به همه دنیا
    تا رو به تو سجاده بندازم

 

 
صفحه 5 از 5 اولیناولین 12345

کاربران برچسب خورده در این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

فهمیده, فرهنگ, فرزندش, فرشته, قفل, قلب, قوی, قابل, قبول, قدرت, قدردانی, قصه, كوئلیو, لباس, لر, لطفا, مقاله, من, موجود, موسی, موضوع, میشود, مانند, ماه, مادر, مادرم, مار, محلی, مختلف, مداد, مراحل, مرحله, مرد, مسیر, مشکل, مشکلات, مطمئن, معنای, معانی, معجزه, نفرت, نفس, چقدر, نمی, چه, چهره, نوع, نیست, نگاه, ناگهان, ناجور, چخوف, نرم, چطور, هفت, همه, همان, همراه, هوش, هیچ, هستم, ویژه, ویژگی, واقعا, یه, ژاپنی, کلید, کوتاه, کودک, کار, کارهای, کجا, کرانه, کشف, گفت…, گلها, گوید, گذاشت, گربه, پلیس, پایین, پائولو, پر, پرواز, پس, پسر, آلمانی, آمدن, آن, آنتوان چخوف, آواز, آیا, آخرین, آرامش, آغاز, ام, امروزی, انتقال, انتوان, انتخاب, انجام, اندیشه, انسان, اهل, اول, اين, ایجاد, ابری, اثر, ارتش, ارزیابی, استفاده, استاد, اشتباه, اعتراض, بلندگو, بلایی, بچه, بهترین, بهشت, بی, بالا, بايد, باید, بازی, باشی, باشیم, باشید, ببین, بده, بدون, بدی, برگه, برداشت, بسیار, بسته, بعدی, تفاوت, تلفن, تمیز, تنظیم, توان, توجه, تاثیر, تازه, تبدیل, تجارت, تحصیلی, ترکه, تعداد, تعریف, تغییرات, جمع, جهان, جالب, جدید, جذابیت, حقیقت, حکایت, حال, حتما, حجاب, حضور, خویش, خود, خوردن, خوش, خوشم, خیلی, خاک, خدا, خرید, خط, خطر, دل, دنیا, دوباره, دوستت, دید, دیده, دیر, دانشگاه, دارم, دارند, داستان, داستان کوتاه, داشته, دخترم, دروغ, درباره, درس, دست, روی, روز, راه, رشتیه, زمان, زن, زنها, زنان, زندگي, زندگی, زود, زیاد, زیبا, زیبای, زبان, زخمهای, زشت, سوال, سال, ساخت, ساخته, ساده, ساعت, سر, سرعت, شما, شماره, شهر, شوند, شود, شاید, شخصی, شدن, شد؟, شرح, صورتحساب, طولانی, علت, عاشق, عجیب, عدم, عشق, غیر, غرق, غربی

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.0
Persian Language By Ustmb.ir
این انجمن کاملا مستقل بوده و هیچ ارتباطی با دانشگاه علوم و فنون مازندران و مسئولان آن ندارد..این انجمن و تمامی محتوای تولید شده در آن توسط دانشجویان فعلی و فارغ التحصیل ادوار گذشته این دانشگاه برای استفاده دانشجویان جدید این دانشگاه و جامعه دانشگاهی کشور فراهم شده است.لطفا برای اطلاعات بیشتر در رابطه با ماهیت انجمن با مدیریت انجمن ارتباط برقرار کنید
ساعت 09:50 AM بر حسب GMT +4.5 می باشد.